أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
71
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
آنجا كى اين چهل روى « 1 » نمايد « 2 » و گرد او درآيد ، مؤمن بگرد راحت كى گرايد « 3 » . « إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً ، الآية . » يعقوب گفت : چون اين خواب ديدى با برادران مگوى و اگر بگويى از كيد ايشان ايمن مباش . مدتى « 4 » آن خواب پوشيده داشت « 5 » . روزى يوسف در ميان برادران خفته بود « 6 » ، وقت نيمروز از خواب « 7 » در هراسيد « 8 » ، آواز بركشيد و گفت : اى « 9 » پدر خوابى ديگر « 10 » ديدم سخت « 11 » عجب . گفت : چه ديدى ؟ گفت : بخواب ديدم سوارى با جامهء سبز و منظر « 12 » و مخبرى نيكو پيش من آمدى و گفتى اى پسر برو و آن عصاء خويش و آن برادران بيار . من آن عصاها بياوردمى « 13 » . آن عصاها بكاشتى « 14 » و عصاء من بلند « 15 » گشتى و شاخها برآوردى و بارها ازو درآويختى « 16 » ، و آن برادرانم « 17 » هم بر آن حالت بماندى . يعقوب او را بنواخت و گفت : جان پدر ، پادشاه عالم ترا مملكت و ولايت « 18 » دهد و تاج جهاندارى بر سر نهد . برادران « 19 » آن بشنيدند ، بغض « 20 » او را در دل گرفتند . چون به خانه رفتند ، بعضى ازين « 21 » با يكديگر بگفتند . عيال يعقوب از آن خوابهاى گذشته « 22 » ايشان را خبر داد « 23 » ، بغضشان « 24 » بهغايت رسيد و حسدشان به نهايت « 25 » رسيد . گفتند : اگر او اين بيابد سر از فرمان بتابد ، ما همه مسخّر او باشيم و در راه امر فرمان او باشيم ، بياييد تا حيلتى سازيم تا مگر « 26 » اين « 27 » روى زمين ازو بپردازيم . لطيفه : برادران يوسف چون او را « 28 » زيادت نعمت ديدند ، و يعقوب را به دو ميل و عنايت ديدند ، آهنگ كيد و مكر و عداوت « 29 » كردند تا مگر او را « 30 » هلاك كنند و
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - + قوله ( 4 ) - + يوسف ( 5 ) - مىداشت ( 6 ) - + در ميان روز ( 7 ) - + درآمذ ( 8 ) - ترسيذه ( 9 ) - يا ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - بس ( 12 ) - منظرى ( 13 ) - در متن : بياوردم ( 14 ) - كوتاه گشتى . در متن : نكاشتى ( 15 ) - بلندتر ( 16 ) - از « و بارها . . . » ندارد ( 17 ) - برادران ( 18 ) - ولايت و مملكت ( 19 ) - + يوسف ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - + حال ( 22 ) - + نيز ( 23 ) - + تا ( 24 ) - ايشان ( 25 ) - حسد به نهايت ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - ندارد ( 28 ) - وى را ( 29 ) - ندارد ( 30 ) - وى را